برچسب ها :داستان کوتاه

داستان زیبای دختر و عروسک

عکس عروسک پاره
دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
… و پیش خودش فکر کرد:حتماً باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد
و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی پرسید:این که زیاد خوشگل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته باشم، دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه،
اونوقت دلش میشکنه




پنج وارونه

پنج وارونه
خواهر کوچکم از من پرسید: پنج وارونه چه معنا دارد؟!
من به او خندیدم,
گفت: روی دیوارو درختان دیدم,
بازهم خندیدم
گفت: دیروز خودم دیدم که مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد.
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید,
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعد ها وقتی که، سقف کوتاه دلت می لرزد
بی گمان می فهمی، پنج وارونه چه معنا دارد.




داستان ملا و شراب فروش

داستان ملا و سراب فروش
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل…

(بیشتر…)




ملکه!

بچه کوچولو [Blue Eyes]
I Want to tell you a story about Queens

(بیشتر…)




ماه خدا…

ماه خدا [Blue Eyes]
اولی :امسال روزه می گیری؟
دومی :آره اگه خدا بخواد…
اولی :منم میگیرم ولی آخه کدوم پزشکی این همه سختی رو برای بدن تایید میکنه؟
دومی :همونی که وقتی همه پزشکا جوابت کردن برات معجزه میکنه …

ماه خدا مبارک