Monthly archives: اسفند, ۱۳۹۲

قصه یتیمی

fetemeh-madar [Blue Eyes]
مادر دو بخش دارد: "ما" و "در".
و قصه یتیمی "ما" از کنار "در" شروع شد…




سکوت سنگین

sokot [Blue Eyes]
سکوت می کنم…
بگذار حرف ها آنقدر یکدیگر را بزنند ؛
تا بمیرند!!




عکس های زیبا و عاشقانه (سری ۱۵)

galery-15 [Blue Eyes]
 سلام به همه دوستای خوبم
تو این روزهای آخر زمستونی که البته خودم به شخصه زیاد دوست ندارم که تموم شه، میخوام یه بار دیگه مهمون نگاهتون باشم.
البته همه فصل ها قشنگن ولی من زمستونو خیلی بیشتر ترجیح میدم… 
واسه پیشواز فصل بهار یه سری عکس های گل و طبیعت براتون آماده کرد
امیدوارم که خوشتون بیاد.
برای دانلود اینجا کلیک کنید.




عاشقانه…

دختر و پسر
پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!
دختر: توباز گفتی ضعیفه؟
پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
دختر: وااااای… از دست تو!
پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟
دختر: اه … اصلاباهات قهرم.
پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟

(بیشتر…)




فقط من و تو

چای عشق
دنیا ارزانی آدم هایش ؛
فقط من باشم و تو
دو فنجان چای… به ضمیمه لبخندت!




ترس از فردا

tars-az-farda [Blue Eyes]
دیروز، پینوکیو آدم شد
و امروز ، آدمها پینوکیـو !
من از عاقبت مادربزرگ می ترسم
اگر فردا ، شنل قرمزی گرگ شود . . .




  • صفحه 2 از 6
  • 1
  • 2
  • 3
  • ...
  • 6